یادداشت مهمان، مهری عبیدی: ١٨ سالگی سن عجیبی است. اکثر ما منتظر اتفاقات خارقالعاده و ویژهای در آن سن بودیم. انگار ناگهان انقلاب درونی اتفاق میافتد و یکباره بزرگ میشویم. سالها منتظر آمدن این سن دوست داشتنی و رمزآلود بودیم. بعضیهایمان حتی جشن تولد متفاوتی گرفتیم.
آخر همه چیزهای مهم از آن سن شروع میشد: گرفتن گواهینامه، رسیدن به سن قانونی، حضور در اجتماعات و انتخابات، و در یک کلام. بزرگ شدن و مهمتر از همه پایان ١٢ سال درس خواندن مشقت بار در مدرسه و ورود به دنیای اسرارآمیز دانشجویی.
اما من میخواهم راجع به آنهایی صحبت کنم که به دنبال بهره بردن از این ١٢ سال هستند. کسانی که سالهای آخر را بیشتر و بهتر درس خواندند و تلاش کردند تا شاخ غول بزرگ کنکور را درست و حسابی بشکنند.
سالی که کنکور داشتم را تقریبا به یاد دارم. از اواخر سال قبلش زمزمه تست و کنکور شدت گرفت. اواخر سال یازدهم.
بعد از امتحانات پایان ترم، کل تابستان را برنامهریزی کرده بودیم که درسهای سال قبل را تست بزنیم و پرونده عمومیها را ببندیم. فکر میکردیم خیلی سخت است؛ یعنی باید زمان زیادی بگذاریم و از تفریحات تابستانمان کم کنیم. با این حال بازهم همه تلاش خودمان را نکردیم و کمکاریهایی داشتیم و مدام در حال نقزدن بودیم که مگر ما چه گناهی کردهایم؟ این دیگر چه اوضاعیست؟ کنکور برای چیست؟
حال که میخواهم بنویسم، بگذارید اول بگویم که سر تعظیم خود را در مقابل تمام کنکوریهای امسال و بالاخص فرزندان تهران فرود میآورم که با صدای جنگنده و انفجارهای دور و نزدیک،بدون کلاس درس، با اینترنتی که قطع یا وصل آن را هنوز کسی به درستی نفهمیده و حتی خبر به شهادت رسیدن همکلاسیها یا آسیب رسیدن به ساختمان مدرسههایشان، قدرتمند و باشرف در رقابت با دانشآموزان کل کشور گام برخواهند داشت. دست مریزاد!
میگویی چرا؟ پاسخش اینجاست:
ما استرس و نگرانی نقض آتشبس در خردادماه را نداشتیم که. اصلا نمیدانستیم جنگ چیست. چه رسد به آنکه بخواهیم، نگران آتشبسش باشیم. با آسایش و راحتی درس خواندیم. مانند بسیاری از شهرهای ایران، که اکنون فقط خبری از جنگ و تعطیلی مدارس نصیبشان شده و خداروشکر؛ هنوز سایه جنگنده و بیخوابیهای شبانه را تجربه نکردهاند.
عزیزانم!
در خرداد امسال خیلی ناراحت حال بد شما بودم. نگران عقب افتادن امتحانات پایانترم. ابهام در برگزاری مجددش.
امروز که این متن را برایتان مینویسم روز پنجاهم جنگ را سپری کردهایم و حالا باز نگران شما هستم. نگرانم که نکند ناامید شوید و دست از تلاش بردارید. حالا نه! حالا که وقت به ثمر نشستن ١٢ سال بیدارشدن در صبح، و دل کندن از پتوی گرم و نرم، و تلاش کردن برای آبادانی کشورمان است، نه! ناامید نشوید.
سوگند که ما سختی درس خواندنِ شما را میبینیم. بهخاطر دل دانشآموزان مدرسه شجره طیبه میناب درس بخوانید و منتقم خونشان باشید؛ آرزوهایشان را به ثمر برسانید. برای شهیدان دانشمندی که نظامی نبودند و برای پیشرفت با علم خود جنگیدند، درس بخوانید. همه ما به آنها مدیونیم. از موشک و پدافند و لانچر تا قرص و داروی بدون نسخه را مدیون علم آنها هستیم.
آنقدر بخوانید و موفق شوید، که همه دنیا ایران را مهد علم و دانش بداند، این تمدنِ غنی را غنیتر کنید و امیرکبیر زمانه خود باشید.
بگذارید روزی هم برسد که مدیون شما شویم و با افتخار برای آیندگان بگوییم: «این نسل چند جنگ را در یک سال تجربه کرد و کوتاه نیامد. در امتحانات خرداد ۴٠۴ جنگید و درس خواند و با دلهره دائمِ شنیدن صدای مجدد انفجار سرکلاس درس حاضر شد. در دی ماه اغتشاش صهیونی را تجربه کرد، آگاهانه جانش را کف دستش گرفت و خطر کشتهسازی را به جان خرید به مدرسه رفت تا بجنگد. و اما اینبار در اسفند ماه ۱۴۰۴با صدای انفجار از مدرسه به خانه آمد، تا ادامهی درس را در حالی بخواند که جنگنده بالای سرش در پرواز بود، صدای انفجار نزدیک بود، سنگرشکن تن و بدنش را لرزاند، اما سست نشد و پای وظیفهاش ایستاد. چراکه آخر راه خدا ایستاده بود. و امام زمانی که مشتاقتر از ما به ظهور است، او چون سربازی وظیفهشناس مشغول خدمت به امام زمانش بود. مانند سربازی در خط مقدم جبهه، حتی از دو ساعت بعد خودش هم خبر نداشت اما سلاحش کتابش بود و هرگز دست از مبارزه برنداشت. آنقدر خواند که با علمش پوزه دشمن را به خاک مالید.»
پس!
برای ایرانی آباد
برای ایرانی آزاد
و برای فردایی بهتر
بخوان که خوب میخوانی!
زینب آزاد